تبليغاتX
بزن کف قشنگه رو


بزن کف قشنگه رو

استاتیر یعنی زن آشوبگر و طناز



سلام به بروبکس دهکده جهانی

خوبین به سلامتی

می دونم که خیلی خیلی خیلی دلتون برام تنگ شده اما خب مشغله زندگیه دیگه درس و دانشگاه

تقریبا نزدیک آخره ترم و تحویل پروژه و این چرت و پرت ها

4 تا تحویل پروژه است اولیش 1 دی درس روستا واقعا من نفهمیدم این درس به چه درد نقشه کشی می خوره اما خدایی سر این درس من خیلی حرص خوردم چون یه همگروهی دارم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه

بعدیش 12 در تحویل پروژه تمرین معماریه که کار گروهیه اما نمی دونم نقش بقیه گروه چیه یه جورایی نقش مترسک یا سیب زمینی رو دارند یا هر چیزی اما در کل کلا پروژه رو من باید آماده کنم چون می دونم گند می زنن

بعد 17 دی تحویل پروژه طراحی معماری دارم که دهان آدم را ... از این هیچی نگم بهتره پس میریم سر تحویل بعدی

و آخرین تحویلم که 23 دی  واسه درس طراحی فنی هست که ما کارای مهندسین مکانیک و برق و سازه رو انجام میدیم اساتید محترم هم می دونن به هیچ کاریمون نمیاد اما نمی دونم چرا خیلی رو این کارها اصرار دارن

خلاصه بعدشم که امتحان ها

خدایی خودت قضاوت کن دیگه وقت می مونه بیام آپ کنم چی می مونه بخدا نمی مونه چون 2 تا ماکت هم باید تحویل بدم

البته میام اما کوچولو کوچولو می نویسم

آهان راستی داشت یادم می رفت پنج شنبه عقد پسرخالمه به افتخارش بزن کف قشنگه رو یه چیز خیلی باحال پارسال 26 آذر عقد داداشش بود امسال 26 آذر عقد خودشه این از رموز دو قلو بودنه دیگه

به هر حال برای امیر و نسترن عزیز آرزوی بهترین ها و خوشبختی رو داریم امیدوارم به پای هم پودر شن

خب ما دیگه کم کم رفع زحمت می کنیم

دوستتون دارم دوستم داشته باشید

خدانگهدار

راستی برام دعا کنید که این ترم رو بدون افتادن درس بگذرونم چون ترم آخرم اگه بیفته در حد بنز تابلو میشم

بای

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 4:4 توسط خرس مهربون| |

سلام

خوبین

به سلامتی از اندر احوالات ما بپرسید میگیم ملالی نیست جز دوریه شما

این تعطیلات خوش گذشته دیگه

برا ما که بدک نبود یعنی خوب بود

اتفاق خاصی نیوفتاد بجز اینکه دوشنبه عروسی داشتیم فکر کن لباس هایی که باید تو سالن می پوشیدم رو خونه جا گذاشتیم یعنی مامانم گفت بذار من چیزی توش بذارم بعد من گفتم مامانم میاره مامانم فکر کرده من میارم خلاصه نزدیک تالار فهمیدیم مامان و داداشم پیاده شدند من و بابام رفتیم آوردیم ولی خدایی خیلی حال داغونی بود بغض گلومو گرفته بود حالا اگه یه قطره اشک می ریختم کل بزک دوزک که کلی وقت براش گذاشته بودم خراب میشد

الهی بمیرم داشتیم می رفتیم خونه که لباس ها رو بیاریم یه آقاهه با موتور خورد زمین خیلی دلم براش سوخت بارون همین چیزاش بده دیگه اما بقیه چیزاش خوبه رمانتیکه

خلاصه تو سالن همه اصرار که آخر شب بیا برنامه داریم و این چرت و پرتها دیگه آخرشم نرفتیم فکر کن ساعت 11 خونه بودیم تا حالا بعد عروسی انقدر زود نیومده بودیم خونه

اما من به یه نتیجه ای رسیدم که دوست دارم به شما هم بگم

دیدی بعضی وقتها گیر میدی به خدا که خدایا فلان چیز رو بهم بده یا امثال اینها و وقتی خدا بهت نمیده بهت بر می خوره که آره خدا دوستم نداره اگه دوست داشت اون چیزی رو که می خواست رو بهم می داد منم یه روزی به زور از خدا یه کسی رو می خواستم تا طرف رفت زن گرفت و خلاصه روزگاری بود اما حالا داره با دلیل و برهان داره برام مشخص میشه که من اصلا عمرا می تونستم اون طرف رو تحمل کنم حالا طرف هیچی خونواده اش و دوستان و آشنایانشون رو و خدا رو شکر می کنم که به حرف من گوش نداد و سعی خودم رو می کنم که هیچ وقت ناشکری نکنم و به زور از خدا چیزی نخوام

خیلی نصیحتی شد شرمنده

امیدوارم که خوش و خوب و سلامت و شاد باشید

دوستتون دارم دوستم داشته باشید

شما رو با یه آپ دیگه به خدای بزرگ و مهربون می سپارم(با لحن مجری های برنامه کودک بخوونید آخر مهربون بازی)

خدانگهدار

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 1:14 توسط خرس مهربون| |

سلام

امروز کنکور داشتم

خیلی مسخره بود

دیشب که بخاطر کنتاک با مامانم و قهر و اینا زود ساعت ۸ خوابیدم(عین مرغ) صبح ساعت یه ربع ۶ بیدار شدم یکم تو اتاقم چرخ زدم و دیگه بابام پا شد و صبحانه رو درست کرد تک و تهنا خوردم و خیلی سبک رفتم دانشگاه آخه حوزه امتحانی دانشگاه خودمون بود بابامم نمی گفت حواست به امتحان باشه می گفت آروم برو عجله نکن و اگه کسی پیچید جلوت عصبی نشو و این حرفها دیگه

خلاصه صندلیه تابلوم رو بخاطر چپ دست بودنم پیدا کردم و نشستم و برگه ها و اینا خلاصه برا اولین بار سر دفترچه عمومی وقت اضافه نیاوردم از بس کلمات قلنبه سلنبه تو سوالاش بود بعدم که سوالات تخصصی و پایه اول که ایستایی بود هر چی نیگاه کردیم دیدم خیر ماله ایستایی ۱ هستش مام چیزی یادمون نبود بی خیال شدیم خلاصه تست زدیم زدیم تا رسیدیم به ریاضی یه نیگا کردیم دیدیم سخته پاشدیم دفترچه رو تحویل دادیم به همین راحتی

آهان یه سوال بود تو معارف نوشته بود بحث های نمی دونم چی چی اسلامی از کی شروع شد خب آخه به ما چه اه اه اه این همه سوال معلوم نبود از کجاش درآورده سوالو

دیگه از این بیسکویت بد مزه هام دادن نمی دونم این همه پول می گیرند چرا یه چیز درست درمون نمیدن کوفت کنیم اه

دیگه اومدیم خونه یه بار دیگه صبحانه زدیم تپل تخمه مرغ و خامه و اینا ترکونده بودیم خانوادگی

یه کم ول چرخیدم و وسایل برا عروسی راست و ریس کردیم نشستیم پای نت

حالا مامانم داره هی صدا می زنه

من رفتم حالا حالا هام نمیام می دونم وقتی برگردم کلی نظر دارم پس ضایع نکنید و نظر بدید

من رفتم بای بای(لحن فیلم کسیه برنج)

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 14:3 توسط خرس مهربون| |

سلام

یه چیز عجیب و تعجب آور

دیشب مامانم یه کاغذ نشونم داد که تو کاغذه دو تا دسته موی چیده شده بود خیلی باحال بود مامانم می گفت این چیه گفتم من چه می دونم از کجا آوردیش گفت از زیر موکت اتاقت پیداش کردم بعد مامانم انقدر عصبی بود که از پنجره انداختش بیرون

جلل خالق دیدی طلسمم شکسته شد خدا رو شکر ولی عجب کره خری بوده هر کی بوده  البته به موهای دوستم می خورد اما نمیدونم اون چرا باید یه همچین کاری بکنه اما من به مامانم اینا نگفتم به موهای اون می خوره

البته طلسم و اینا محض خنده است ها جدی نگیری

یه چیز دیگه اینکه تو پست قبلی گفتم میانترم دارم یکشنبه ساعت ۴ پاشدم نشستم به درس خوندن البته اون وسط مسطا یه چرتی هم می زدم خلاصه موقع رفتن شد مام حاضر شدیم بریم سر کوچه زنگ زدم به دوستم که با هم بریم گفت کلاس تشکیل نمیشه دیگه کلی به اینور اونور زنگ زدیم تا مطمئن شدیم حالا دارم واسه این استاد بی عقل آنچنان حالی از این بگیرم من نه تنها من کل کلاس

راستی یه مطلب بسیار بسیار مهم من جمعه کنکور کاردانی به کارشناسی آزاد دارم خدایی اش می بینی چقدر به فکرشم همش درس می خونم این کتاب اصلا از دست من نمی افته تازه جالب تر استرسیه که دارم ترکوندم دیگه

من نمی دونم انقدر که همه می گن کنکور استرس داره چرا من یه بارم تجربه نکردم اولین بار که می خواستم کنکور بدم که یه ذره مثلا ۱٪ استرس بود اما بعدش دیگه هیچی انگار میرم پیک نیک

آخرشم بخدا

خب دیگه رفع زحمت می کنیم

دوستتون دارم دوستم داشته باشید

خداحافظ

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 2:46 توسط خرس مهربون| |

به به سلام علیکم

خوبید بربکس

می بینم که دیگه هیشکی نمیاد سر بزنه و این حرفاو اینا(البته بجز غزال که از سر بیکاری میاد)

اما چون بنده فوق العاده پرو هستم به کار خودم ادامه میدم

خب تو هفته پیش مامان بنده تشریف برده بودند پیش آقا زادهشون خلاصه یه هفته ما شده بودیم کدبانویه منزل اما تا آخر هفته فهمیدیم که خدا چقدر کارای خونه سخت و مزخرفه و به یه نتیجه رسیدم که وقتی اون آقاهه با خر سفید اومد خواستگاری و منم رفتم خونه بخت حتما یکو استخدام کنم که بیاد کارای خونه رو انجام بده

اه اه مثلا خونه رو 2 ساعت جمع می کردی بعد تا دست به کنترل می زدی خونه به هم می ریخت یا مثلا جارو می کردی آب می خوردی کثیف میشد

تازه یه شب شوهر عمه ام اومد خونمون جاتون خالی شوید پلو با ماهی درست کردم خوشمزه شد می دونی غذا درست کردنم حال میده ها اما خب حسش نیست بعد حالا تازه می فهمم این دانشجویان متاهل چه زجری می کشند هم درس می خونن هم شوهر داری و هم بچه داری

خب جاتون خالی شنبه که رفتم از یکی از نقشه هام پرینت بگیرم سیستم عزیز ویروسی بود و کل کارای نازنینم پاک شد و پسر دایی ام ریکاوری کرد و برشون گردوند البته نه همشونو اما خب بازم مرسی تازه برام ویندوز 7 ریخت چقدر با کلاسه

آهان دوشنبه امتحان ایستایی 2 داشتم استادمونم که ماشاالله فرستندش خراب مام هیچی بلد نبودیم فقط از روی جزوه تمرین ها رو یه بار حل کردیم و صبح هم تا یه ساعت قبل امتحانه داشتیم مبحث 8 ساختمان می خوندیم چقدر مزخرفه خدایی تو سه تا از درسامونم هست یعنی نمی دونم چرا اساتید محترم عاشقشند در صورتی که به نظر من اصلا به درد بخور نیست خلاصه رفتیم سر جلسه دیدیم به به چه سوالاتی عین جزوه تو بگو یه صفر از این عداد کم شده بعدم 4 تا مسئله داده بود گفته بود 2 تاش رو حل کنید برا مبحث 8 هم 4 تا سوال که 2 تاش باید جواب داده میشد خلاصه امتحان رو مثل آب خوردن دادیم البته باید دید چند میاریم و اینا چهارشنبه هم که دیگه نگو یه حال اساسی گفتم که فلش ویروسی شد و کارام پاک شد دیگه کار نداشتم خلاصه دیدیم سه شنبه ساعت 19 و خورده ای گوشی زنگ می زنه برداشتم دیدم دوستمه گفت کلاسه فردا تشکیل نمیشه وای خدا باور کردنی نبود اصلا بعدم که من بقیه رو خبر کردم و همه خبر دار شدند

چهارشنبه دوتا از دوستام اومدن خونمون که مثلا درس بخونن ماشالله همه کار کردیم الا درس مثلا من تمام موهای دوستمو ویو کردم بعد که اون یکی اومد داشتیم تبادل اطلاعات می کردیم و بعد اون یکی گفت منو آرایشم کن بعدم به این نتیجه رسیدیم که بیخیال درس

فرداش دوست احمقم منو وادار کرد که برم بجاش امتحان بدم منه احمق تر از اونم قبول کردم نگو این استاده منگلشون این رفیق احمق ما رو می شناسه خلاصه مام هیچی بارمون نبود فقط برگه رو سیاه کردیم و تا دادیم زنه اسم بالای برگه رو خوندو گفت شما فلانی نیستی من ایشونو می شناسم شما نیستی از اون اصرار از مام پررو پررو انکار اون دوستم که باهام بود داشت سکته می زد اما تو اون لحظه تو این فکر بودم که راه برا فرار پیدا کنم خلاصه گفت کارت گفتم تو کیفمه گفت کیفت کو گفتم دنبال خودم که بند و بساط نمیارم یه زنه رو فرستاد که بیاد که ما در نریم بردمش دمه یه کلاس رفتم تو اومدم گفتم اه پس وسایلم کو گوشیو در آوردم که مثلا زنگ بزنم خلاصه به زنه گفتم کیفم فلان جاست اگه می خوای وایسا برم بیارم جایی ام که گفتم تو دانشگاه دوره زنه با جدیت گفت باشه اما زودا گفتم باش حتما و سریع رفتم سر کلاس و کارامو به استاد نشون دادمو از دانشگاه جیم فنگ شدم حالا بیچاره دوستم چه بلایی سرش بیاد البته به من هم ربط نداره تقصیر خوده احمقش بود چشش دراد بره امتحان بده

خلاصه اینم از پنجشنبه اکشن ما

راستی یکشنبه میانترم معماری اسلامی دارم از 10 نمره الانم که خونه نیستم و جزوه هم دنبالم نیستو صدامم در نمیاد که من امتحان دارم تا فردا بعد از ظهرم که نمیرم خونه چه بشه این امتحان اینجا باید خوابامو بکنم خونه میرم فقط درس بخونم

دیگه اینم از این فقط برام دعا کنید سر جریان امتحانه گیر بهم ندن البته خریت بزرگی بودا اما خب کلی نذر و نیاز کردم که مشکلی پیش نیاد والا بد بختم بخدا

دوستتون دارم دوستم داشته باشید

خدانگهدارتون


من از همین جا از غزال جون معذرت می خوام و میگم ببخشید شما منت میذارید رو سر ما که تشریف میارید

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 2:49 توسط خرس مهربون| |

سلام

خوبی خوبم

جاتون خالی امروز با دوستام رفتیم روستا واسه پروژه چندتا عکس بگیریم وای واقعا جاتون خالی خیلی خوش گذشت هرچی بگم کم گفتم چقدر خندیدیم البته بجز 2 تا ماشینی که بهمون گیر دادند همه چی خوب بود وای تا حالا این همه خوش نبودیم خستگی این چند وقت از تنم در اومد اما همه مون خیلی خسته شدیم تازه یکی از دوستام نبود وگرنه بیشتر خوش می گذشت امروز حالش بد بود

خلاصه وقتی رسیدم خونه شام رو زدیم به بدن و داشتم مسافران می دیدم که دیگه باتری فرت لالا تا دیگه ساعت ۲۲:۳۰ بیدار شدم و دارم آپ می کنم

خدایی با دوستان بسیار بسیار خوش می گذره

تازه فکر کنم سرما هم خوردم چون مماخ گرفته یه عطسه ای هم می خواد بیاد و نمیاد

من حوصله ندارم دوباره مریض شم اه

دیروز خیلی سرد بود منم پرو پرو هیچی نپوشیدم

دعایم کن

دوستتون دارم دوستم داشته باشید

خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:37 توسط خرس مهربون| |

سلام علیکم احوالات خوبند

از هفته پبش هیچی نمیگم چون هر روزش تحویل پروژه بود اه اه اه خسته شدم بخدا تو هفته پیش آرزو داشتم یه ساعت با فکر آروم و بدون استرس بخوابم اما این آرزو محقق نشد تا پنجشنبه

پنجشنبه که داشتیم می رفتیم سر خاک داییم تو ماشین فکر کنم یه ربع خوابیدم یعنی نخوابیدم بیهوش شدم وقتی بیدار شدم رسیده بودیم خلاصه رفتیم و هنوز خانواده داییم نرسیده بودند خلاصه همه رفتند فقط من و مامانم و خواهر زنداییم مونده بودم دوباره خواب داشت میومد سراغم اما یهو ماشین داییم رو که دیدم خواب از سرم پرید

خلاصه رفتیم خونه پدربزرگم مامانم اینا با دختر عموم رفتند برا پدربزرگم تلوزیون بخرند بچه دختر عموم آرام که فکر کنم ۴ سالشه پیشه من بود یه ۱۵ دقیقه ای با این بازی کردیم و بعد هی این مغز ما پیام میداد battrey low خب باید سر این بچه رو گرم می کردیم بهونه مامانش رو نگیره وبکم لب تاب رو روشن کردیم من سرم رو دستم بود چشمامم بسته بود هی میزد می گفت خوابت میاد می گفتم آره می گفت بخواب بخواب خلاصه وقتی زنگ خونه به صدا در اومد تا مامان اینا بیان بالا مغزم یهو پیام داد battrey empty و من بی هوش شدم حتی پا نشدم  شام بخورم حالا سر شب داداشم بخاری رو خاموش کرد منم چسبیده بودم به بخاری نمی دونم کی بود پدربزرگم اومد تا ته زیاد کرد یعنی اون لحظه انگار تو جهنم خوابیده بودم

فرداشم که رفتیم خونمون رو تمیز کردیم من مسئولیت تمیز کردن آشپزخونه رو داشتم یه کابینت بود درش کوچیک بود اما طولش زیاد بود تا کمر رفته بودم توش تا تمیز کنمش داشتم خفه میشدم اما خب وجدان کاری ول کن نبود دیگه داشتیم کف خونه رو می شستیم چون سرامیک بود سر بود آقا این داداشه ما هی داشت میوفتاد و نمی افتاد آخرشم که افتاد من تو اتاق بودم ندیدم حیف شد اما خودمم داشتم میوفتادم خدا را شکر از بیخ گوشم رد شد والا بد ضایع می شدم

خلاصه شبم رفتیم خونه پسر عموم شام و گفتگو و خونه

الانم بنده به همون یه ساعت خواب نیاز دارم اما نمیشه چرا چون باید یه ماکت برا فردا بسازم الان که می دونم اگه بخوام بسازم گند می زنم پس باید طبق معمول 4:30 پاشم بسازم

راستی من این هفته کلا رو شانس بودم سه روز بود که میومدم خونه آسانسور خاموش بود باید تا طبقه 7 پیاده میومدم روز چهارم که رفتم درست بود اما اومدم پایین فیوزمون که پریده بود رو بزنم موقع برگشت به بالا آسانسور رو خاموش کردنمنم پیاده کز کردم تا بالا

الانم میرم بخوابم تازه همین الان یادم افتاد چسب ندارم به به بیخیال الان مقواهاش رو می برم فردا سر راه چسب می خرم سر کلاس تند تند می چسبونم

دعا کنید این هفته رو شانس باشم اما نه چهارشنبه ام تحویل پروژه دارم

خدایا برس به داد جوونا

دوستتون دارم دوستم داشته باشید

خدا نگهدار


فکر کن یادم رفت ساعت کوک کنم به به ساعت ۷ بیدار شدم و نشستم به ساختن بریدنی ها رو بریدم تازه دیرم رسیدم استاد گفت کارت گفتم استاد یکم کار داره نشونتون میدم تا ساعت ۱۰ طول کشید اما خدا رو شکر از ۷ نمره ۶.۵ گرفتم همه دوستام شاکی بودن که ما کلی تو خونه زحمت کشیدیم تو سر کلاس ساختی و این چرت و پرتا دیگه

جاتون خالی امروز چقدر خوابیدم آرزوم برآورده شد

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 1:40 توسط خرس مهربون| |

ماه من غصه چرا؟؟؟

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت  بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟؟؟

تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند

ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست،خدا هست هنوز

او همانیست که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید نشانم می داد او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

ماه من ... غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی، بودن اندوه است.‌‌اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین،

ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند که

                                       خدا هست خدا هست خدا هست هنوز

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 2:33 توسط خرس مهربون| |

سلام دایی مهربونم

امسال اولین سالیه که پیشمون نیستی و نمی تونیم تولدت رو بهت تبریک بگیم

توی همچین روزی برای همه آرزوی بهترین ها رو داریم اما برای شما

برای شما حالا تنها آرزومون شادی روحتون هست

حالا باید بجای کادوی تولد واستون فاتحه و صلوات و یس و الرحمن بخونیم و بجای کیک و شیرینی و میوه و شربت برات خیرات کنیم باید بجای روشن کردن شمع برای کیک تولدتون حالا باید سر مزارتون شمع روشن کنیم

نمی دونم دیگه چی بگم فقط میگم دلم برات تنگ شده یعنی همه دلشون برات تنگ شده چون وقتی فیلم و عکست رو می بینیم یا خاطراتت رو میگیم همه یا بغض می کنن یا اشک تو چشاشون حلقه می زنه

بی خیال همه این حرفا و دلتنگی ها

دایی جونم فقط میگم

دوستت دارم تولدت مبارک


برای شادی روح داییم صلوات

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:0 توسط خرس مهربون| |

سلام

اه اه اه دقت کردی از جلوی بعضی مردا که رد میشی با نگاهشون می خورنت حالا قیافه یارو یا از اینان که به جا سیبیل شصتبیل دارند یا عزرائیل دو قدمیشونه

خب یا از سیبیلت خجالت بکش یا از اون عزرائیل

طرف قد خر بابای من سن داره تو خیابون حالا یه ماشین مدل بالا هم زیر پاشه فکر می کنه هر شکری که می خواد می تونه بخوره دنباله یه دختره خجالتم نمی کشه یا یارو سیبیله تیکه های چندش می ندازه اه اه اه آدم اینجوری میشه

بد جالبه همه میگن جوونا مفسدن ای بابا این خرای پیر که بدترند یکی نیست بگه از زن و بچه و نوه ونتیجه ات خجالت بکش پیر کوپولو

تورو خدا یکم رعایت کنید اگه وقتی یکی از جلوت رد شد خریدارانه نگاش نکن یا دو دقه دهنتو ببند بخدا نمی میری قول میدم

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:31 توسط خرس مهربون| |


Design By : Night Skin